تبلیغات
بهترین سایت جوک و سرگرمی و خنده
 

 

 

بهترین سایت جوک و سرگرمی و خنده


 

ترکه رو آدم خورا می گیرن می برنش تا بوخورنش

 ترکه شاکی می شه می گه : حال که موقع بوخور بوخوره ما آدم شدیم؟ 


یه ترکه تو سخنرانی می گفت : احمق کسیه که از همه چیز اطمینان کامل داشته باشه

ازش میپرسن : تو مطمئنّی ؟

 میگه : 100% 



ترکه با زنش میره سینما ، تو فیلم یه گاوه داشت طوری می دوید که صورتش طرفِِِِِ تماشاگرا بود

 ترکه میترسه میره زیر صندلی

 زنش بهش میگه : خجالت بکش این فیلمه

 ترکه می گه : من که میدونم فیلمه ولی گاوه که نمی دونه 

 

ترکه می خواست گردو بشکنه 

 گردو رو میذاره زیر پاش با آجر میزنه تو سرش 


به ترکه میگن : چند تا بچّه داری ؟

 میگه : دو تا

 میگن : کدومشون بزرگ تره ؟

 ترکه میگه : اوّلیش 


آمریکایه داشت تو رود خونه غرق میشد ، داد میزد help , help

 ترکه داشت از اونجا رد میشد ، به آمریکاییه میگه : 

 آخه احمق اگه به جای کلاس زبان رفته بودی کلاس شنا الان غرق نمی شدی 

ترکه چراغ جادو پیدا می کنه ، روی چراغ دست می کشه

 

غول چراغ ظاهر می شه و به ترکه میگه 2 تا آرزو کن تا من واست برآورده کنم

 ترکه میگه : یه نوشابه خنک می خوام که هیچ وقت هم تموم نشه

 غوله بهش میده

 ترکه یه کم از نوشابه میخوره میگه : به به ، یکی دیگه هم بده 


ترکه دفترخاطراتش پر میشه میندازتش دور


روز ترکه یه پلیس میکشه بعد زنگ میزنه ۱۱۰ میگه حالا شدین ۱۰۹ تا



  نویسنده : jok parast ? تاریخ : جمعه 11 تیر 1389 ? نظرات

اگر نمی تونی کپی نکن!

 

از یک استاد سخنور دعوت به عمل آمد که در جمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید. محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور می زد.

استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود، چنین گفت: "آری دوستان، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود!"

ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت! استاد وقتی تعجب آنان را دید، پس از کمی مکث ادامه داد: "آن زن، مادرم بود!"

حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد...

 

تقریبا یک هفته از آن قضیه گذشت تا این که یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد. آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه سرش شلوغ بود.

او خواست که خودی نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه، محفل را بیشتر گرم کند. لذا با صدای بلند گفت: "آری، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود!"

همان طور که انتظار می رفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت به سر می برد. مدیر که وقت را مناسب دید،‌ خواست لطیفه را ادامه دهد، اما از بد حادثه، چیزی به خاطرش نیامد و هر چه زمان گذشت، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد، تا اینکه به ناچار گفت: "راستش دوستان، هر چه فکر می کنم، نمی تونم به خاطر بیارم آن خانم که بود!"

 

نتیجه اخلاقی:

   Don't Copy If You Can't Paste  



  نویسنده : jok parast ? تاریخ : پنجشنبه 10 تیر 1389 ? نظرات


 
bestjok.hoo.Com ,
Powered By saeed